بنام یزدان پاک
گهی اینجا، گهی آنجا، دیداری زود، ملاقاتی دور، کشیده و طویل، جمع شده همچون یخ بجای کم کردن حجم گسترش یافته و بزرگ
زمرمهای چون جیغ جغد، از ویرانههای یک شهر قدیمی نزدیک آبادیمان
منصور شده از دست دزدان و راهزنان گریزپای سنگین در هم شدهای چون کلاف درهم پیچیده سردرگم ، پنهان شده در گونهای پیر در بیابان دور دست، نزدیک کوه قاف
خواب و بیدار شده از بوی گزنهی تند و تیز برگهای شببو
روزی دیگر چون گرگی درنده افتاده در گلهی بزان بیچوپان، چسبیده به آغل میشهایی چون گاوهای شاخ بلند موی کوتاه دم دراز، سم پهن
گرفتار در صخرههای پر از آب در دشتی پر از لالههای واژگون در دامنهی کوههای دماوند، همچون پشم زده در حلاجی آقا نداف
مرکز چرخ را گرفته چونان طناب پیچیده دور گردن کرگدن گوش کوتاه ، دهانی چون غار، فراخ سر برزمین تنها نشسته در آنطرف جادههای تنهایی
بیآب پر از خارهای بران چون تیغی در دست میمون زشت،دم پرپشت در قلعههای بر بلندای کوه الوند چون قله شیرکوه
مانده در مرداب
درجا
چمپاتمه زده غمگین
در گل مانده
در جا
بسمه تعالی
در خاطرم نشسته، بهاری و سرسبز است.
چون نسیمی روح نواز بر تمام وجودمان اثری مطلوب نهاده، خیره بر من و من مبهوت او؛ عجب هنگامه ای است, می دمد جانی تازه بر وجود مردهام.
هیچ انکاری ندارم شرم از من فنا شده، باورم نیست اما یک حقیقت بر جانم دراویشی می کند آیا او باور دارد این واقعیت را؛ سراسیمه هستم!
دست و پا گم کرده ام, نمی دانم این دیگر چه راهی است.
در آغوشم گرفته چون پدری, نوازشم می کند چون مادر؛ احساس آرامش دارم چه ارزشمند است.
آزاد می بینم در امنیت هستم در پناه او٬او بسیار مهر دارد گرمی دستش و لطافت گفتارش و رفتارش چه مهربان است.
بنام آفریننده باران
بده آن راح روان پرور ریحانی را
که بکاشانه کشیم آن شب روحانی را
من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم 
کان پری صید کند دیو سلیمانی را
سر بپای فرقش در فکنم همچون گوی
چون بر این درکشد آن ابلق چوگانی را
برو ای خواجه اگر زانک به صد جان عزیز
میفروشند بجز یوسف کنعانی را
گر توان کار کنی مستی ما را چه عجب؟
کافران کفر شمارند مسلمانی را
ابر چشم جو شود سیل فشان از لاله
کوه بر دوش کشد جامه بارانی را
کام درویش جز این نیست که بر وفق مراد
باز بیند عَلم دولت سلطانی را
چشم"خواجو" چو سر طبله دُر بگشاید
از حیا آب کند گوهر عمانی را
دل این سوخته بربود به دربان گوید
که بران از درم آن شاعر کرمانی را
"خواجوی کرمانی"
بنام جلا بخش قلبها
بگذر ای خواجه و بگذار حرامست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا
چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان
دلم آورد و بزنجیر فرو بست اینجا

تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم
هیچ هشیار نیآمد که نشد مست اینجا
کیست این فتنه نو خاسته کز مهر رُخش
این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا
دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری
زآنکه صد دل چو دل خستهی من هست اینجا
دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم
شیشه ناگه شد از دستم و بشکست اینجا
نام "خواچو" مبر ای خواجه در این ورطه که هست
صد چو آن خسته دلسوخته دَرشست اینجا
* خواجوی کرمانی *
بنام نور اول
آنجا که شب چادر سیاه خود را سراسر گسترده و با بندی که بزودی پاره خواهد شد
روشنایی نور خورشید این چادر را پاره خواهد کرد
بدون هیچ تراجمی و افکاری که باید جمع گردد و بتواند این مفاهیم را درک کند
حسش نیست
انگار که توانی برای این درک نیست
خالی و پوچ
همچنان نیزه های براق
شکافنده و آزار دهنده هستند
و اگر نباشد چطور می توان بر سیاهی فائق آمد
در خیال خویش مشکل بتوان چنین آسان پیروز شد
بنظر ممکن نمی آید
ولی ناممکن هم نیست
حقیقت در باور است
و این باورها را باید کنار زد!
با تفکری دیگر
با روشی دیگر
روشنی می خواهد
تا بتوان نفوذ کرد
در عمق ظلمت
بنام رهايي بخش يكتا
از هر غم و رنجي.اما من گرفتار هزار انديشه تاريك،
واي از آن همه ناپسندي و زشتي،
گويم چه بود كه ما را بسر نيامد،
اما او را كمال آمد.
آيا او كامل گشته و ما همچنان ناقص.
رهايم كن اي فكر پليد.
اي درياي ظلماني اي راه ناتمام .
واي از اين همه بيوفايي.
بلايي را گرفته كه رهايياز آن بسيار سخت مينمايد.
مگر نه؟
جواب آيد كه آهاي مردمان نامردم.
اي نامحرمان حرامزاده فكريست كه رهايم نميكند.
باز آي رهايي به لانهات،
به اين آشيانه تنهايي.
همان مسكن اصلي.
رها شو از غم و رنج بسيار.
تنها شو.
بپر از ديوار جدايي ،
هاي ناآشناي ديرين.
رها شو از همه غمهاي دنيا.
بنام بهترین همراه
..... برگرد.
تا آخرین دقیقه میبینم در انتها...
شاید سفیدی افق ساعتی کم نیآورد.
اگر نیایی... 
میگردم هم افق را از فلق تا شفق.
باز آی....
گر اینجا مهری ندیدی تقصیر از تو نیست.
میآیی...
دوباره به خلوت خویش قدم بگذار.
اینجا را ... آنجا را .... آیا نمیبینی چشمی را.
بگو که خسته نیستی.
دیدن به تنگی دل نیست؟
چشم میدارم بر سر راهت.
افق را بنگر... سفید همچون برف.
غروب که باز شود چقدر سخت و دلگیر .
باز هم انتهای شب.
باز هم گوییم که صبح خواهد آمد.
من نگویم. این چشم برای کدامین قدم؟
انتظار کدامین؟ باز هم اینجا دردی است.
باز آی. و فریاد کن تمام خویش را.
باز هم اینجا تنگ است و تاریک.
و تاریکی محل و خلوت دزدان و شیاطین.
آیا صبرم به پایان است.
تو میتوانی مقاومت را آموختهای.
نمیدانم . نمیدانم.... شاید نمیفهمم.
کاش بگویی. ندانستنم از چیست. تو...
.... تو بهتر میشناسی تنهایی را.
.... تو بهتر درک میکنی این کلام را.
و من همچنان چشم به در دارم.
و من اینجا ننشستهام بیکار.!!
باز گوی . باز جوی. بازآی.
بیابان را ٬ شب را ٬ کویر را
پاک میبینم. من اهل کویرم.
غصه را با قصه به بیابان میسپارم.
تحمل کن. شاید این آخرین نباشد.
و من اهل بیابنم. در دل خویش میرویانم. 
تاغ را ٬ گون را٬ اسکنبیل را٬ بنه را.
سخت چوب و معطر. ریز برگ و مقاوم.
گل ریز و استخوان پوست.
ببار قطرهای باران بر بیابان.
