آج

آج

دل مشغولي‌هاي يك ايراني براي هم‌وطنان عزيز

بنام نزدیکترین

در ورای شهر

کنار تیغهای تیز آسمانی

کور سویی از سیاهیتا يار فاصله‌اي نيست

تنها

جا مانده از دورانی نزدیک

فاصله‌ها را طی می‌کند

نزدیکتر از هر دوری

دورتر از همه‌ی نزدیکان

شهری در غوغای بی تو

تو برای کی و کجا

آبهایی که جریان دارند

چون به انتها رسیدند به پرواز در آمدند

مرغابیهای دشت غم

نزدیک قدمهایم می‌کنند جیر جیر

سگی واق واق کنان در کوی چهار فرسنگ

رگی باریک از حیات

فاصله‌ها را می‌برد

نزدیک می‌شود

انگار همین دیروز

فردا را کنار زد

نزدیک

فاصله‌ای به اندازه هیچ



نویسنده :علی اکبری - ساعت 13:47 روز يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

یا مولا

دلم درک حضور او نکرد،غیبت نمودم و غایب نامیدم‌اش.

او در میان ، ما غایب ز میانه



نویسنده :علی اکبری - ساعت 11:55 روز چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

 بنام احد

می‌توانم تورا بشناسم، چون نور نیاز به شناخت ندارد.

می‌توانم تورا احساس کنم، چون بودن نیاز به درک ندارد.ممکن نیست که...

می‌توانم با تو باشم، چون بی تو زندگی مفهوم  ندارد.

می‌توانم تورا ببینم، چون تو خود دیده هستی.

می‌توانم پرواز را با تو آغاز کنم، چون بی بال پرواز ممکن نیست.

می‌توان با تو زنده باشم، چون حیات بدون تنفس امکان ندارد.

می‌توانم با تو بروم، چون بدون راه رفتن همان نرفتن است.

می‌توانم با تو بشنوم، چون شنیدن بدون صدا کری است.

می‌توانم با تو بگویم، چون تکلم بدون کلام نیست.



نویسنده :علی اکبری - ساعت 14:29 روز پنج شنبه ۹ مهر ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

یا مهربان‌ترین

و می‌توان جایی را دید و سراغ گرفت که کبوتران آن پرواز را تکرار کنند و ما را در حیرت بدون غم فرو برند و هیچ گله‌ای نداشته باشند و دامی پهن نباشد که دانه‌ای حیف شود و هنوز را در کشاکش تیرگی شب ننهند و روز را بهترین پرده شب نکنند و شب را چادر سیاه بر تمام تنهایی‌ها و مرگ را آغاز هستی دیگر و موت مفهوم پیدا نکند و زمینی که شوره زار نباشد و درختانی که خزان نبینند و سبزه‌هایی که در پای خود تعفن نشناسند و گلهایی که در تمام فصول بهاری‌اند و نگاهی که امید دارد و نامیدی نشاسد و تو همچنان در طی آن تواناتر از قبل و گم کنندترین یاس‌ها و اینجا کجاست برای ما شهری که باید بسازیم و ما قادر به ساخت آنیم.

می‌توان شهری را سراغ گرفت که مردمش به هم یاری بی محنت کنند

می‌توان در راهی رفت که راکبان آن نگاهی به پیاده‌ها کنند

می‌توان پا در سرایی نهاد که همه در آن به هم محمی توان از هرکلامی پیامی گرفتبت کنند

می‌توان چشمانی را دید که با بازی روزگار قهر بی عیار کنند

می‌توان سخنانی را شنید که اوج آن نازکتر از لطف یار باشد

می‌توان دستانی را سراغ گرفت که برای همه دعا و یاری بی ادعا کنند

می‌توان گامهایی را رفت که در آن خطا ، خطی نگیرد

می‌توان صدایی را شنید که در آن لرزش گناه موجی نداشته باشد

می‌توان یارانی را یافت در صداقت آنها گمان نباشد

می‌توان همراه نسیمی شده که هر لحظه جهتی را هدف نگیرد

می‌توان شبی را سراغ گرفت که ره صدساله را در آن بتوان طی نمود

می‌توان روزی را طی کرد که در آن گره‌ای از کور گره‌های گرفتاران گشود

می‌توان خانه‌ای ساخت بهر بی‌سرپناهان خانه بدوش

می‌توان درختی کاشت که سایه سار آن دلگشای رهگذران باشد

می‌توان شمی روشن کرد که روشنی بخش رهرو راهرو تاریک و ظلمانی باشد

می‌توان تیری زد که هدف آن نابودی دشمن انسانیت و هدایت باشد



نویسنده :علی اکبری - ساعت 12:56 روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

 يا نور اول و آخر

هنوزم در دیده کمی حایز باید شد کمی خاک تر از عمق

چسبیده سقف آسمانی به دشت بلند کمی تر شده ابرهای سفید

رسیده شهر در شهر ترکیده توپ بازی در میانه زمین سبز

کفترها در پرواز خود بر بام‌های گنبدی، کاه گلی صورتیروشني بخش عالم

سبوی آبی در دستان برای سیراب کردن زمین های تشنه زرد

در جهتی کمال یافته برای بیداری یک امت سراسر در تاریکی

از آزادگان همین رفته و آمده برای حریت بخشی امت

در باغچه‌ای پر گل برای بچه‌های تنها نشسته یاور و مونس

سخت شکسته بستهای چهار سوی دلهای تشنه داد

صدایی که گلوی بغض کرده فریاد می‌زند که باز شوید

ندایش را می‌شنویم فکر پیش آنرا نموده‌ایم آزاد وار

رها می‌شویم پاک و طاهر چون طایری در هوای آبی

غم نمی‌خوریم چون استواری او را داریم یک قدم نیست عقب

روز،بروز روشنتر دیدی باز چون چون عقاب تیزبین چیتی

گفتاری صالح و ساده

نمودی پاک و طاهر و فروزنده

روشنی بخش همه ملت‌ها



نویسنده :علی اکبری - ساعت 14:18 روز دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

بنام خدای سبحان

اتفاقات اخیر که بعضی دم خود را به اجنبی(بیگانه نو) وصل کردند و می‌خواهند هم مملکت و هم دین ما را بفروشند مرا به یاد نسیم شمال همان مرحوم اشرف‌الدین الحسینی انداخت که مدیر آن جریده(  نسیم شمال  ) بود

حسینی، اشرف الدین

خوش خبر باش ای نسیم شمال

که بما میرسد زمان وصال

یا

می‌شود این بکام اهل ایران ای نسیم

می‌نماید شادمانی هر مسلمان ای نسیم

آفتاب معرفت گردد درخشان ای نسیم

نورباران می‌شود این شهر تهران ای نسیم

هرچند که از آن سالها بارها این شهر تهران نورباران شده و بارها مورد بی‌مهریهای مختلف قرار گرفته و در این انتخابات هم عده‌ای با اغتشاش و ختلال‌های بی مورد و با و بدون اوباش شهر را برای چند روزی مورد تاخت خود قرار دادند و کمی کام مردم این شهر را تلخ کردند ولی باز این شهر نورباران خواهد شد.

وقتی رادیو فردا ارگان رسمی سیا و بی بی سی ارگان روباه پیر و صدای آلمان و صدای آمریکا(همه اجنبی از نوع خبیص‌اش) یکجا از  این آشوبگران حمایت می‌کنند این ترانه مذهبی از آن مرحوم کمی احوال این جریان را نشان می‌دهد

اجنبی شد حمله‌ور بر مذهب و آئین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

ای جوانان وطن الیوم یوم همت است

ای هواخواهان دین امروز روز غیرت است

میرود ناموس آخر این چه خواب غفلت است

دشمن بیگانه آمد برسر بالین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

ای جوانان همتی این موقع جنگ است جنگ

زندگی با این مذلت بهرماه ننگ است ننگ

عرصه برما اهل ایران بعد از این تنگ است تنگ

زانکه کافر می‌دهد هم غسل و هم تلقین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

حکم آیات نجف گردد صادر الجهاد

امر قطعی گشته صادر از مصادر الجهاد

تا شماها یک نفر هستید قادر الجهاد

می‌کند مام وطن هرساعتی نفرین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

اولاً حکم جهاد از خط آیات آمده

ثانیاً از شهرها هم تلگرافات آمده

ثالثاً هر سو پر از قزاق و سالرات آمده

رشت ما تهران ما تبریز ما قزوین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

ای سپهر کج روش آن شمس نورانی چه شد

عالم ربانی و مولای روحانی چه شد

نور مطلق آیت الله خراسانی چه شد

آه و واویلا که غایب گشت شمس‌الدین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

مالک این آب و خاک و مملکت ملت بود

تاج گیر و تاج بخش سلطنت ملت بود

صاحب قدر و رفیع و منزلت ملت بود

شد وکیل پارلمان هم تابع و تعیین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

کیست ملت دسته دهقانیان رنجبر

کیست ملت فرقه بازاریان خونگرم

کیست ملت جوقه‌ی صنعتگران باهنر

زین جماعت شد هویدا زینت تحسین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

آنکه دولت را از این ذلت رهاند ملت است

آنکه کشتیرا سوی ساحل رساند ملت است

آنکه سلطان را سر مسند نشاند ملت است

شاهد احساس ملت دیده خونین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

فرقه‌ی روحانیان در اصفهان داده قرار

پنج تن عالم شود از هر دیاری اختیار

جملگی گردند بر معصومه قم رهسپار

تا شود فکری برای رفع این توهین ما

ی دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما

ای دریغا ریخت دشمن زهر قاتل در ایاغ

ای دریغا گشت خاموش از همه ایران چراغ

این سخن می‌گفت گل با بلبل در صحن باغ

سوخت از عشق وطن این اشرف مسکین ما

ای دریغا می‌رود هم مملکت هم دین ما



نویسنده :علی اکبری - ساعت 2:3 روز يکشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

بنام ایزد یگانه

چون به نگاه‌ها نگریستم

چون به انسانها نگریستم

بر توانها و استعدادها و هوشها و فکرها

هر کدام در سین چیدم بر سنجش‌ها

برگذار همگونی‌ها اندیشیدم

نگریسته‌ام آنها را در دسته‌ سه

آنکه راحت را می‌خواهد

جامه پشمین و بالش پر قو خواهد

کفش صندل و تی‌شرت پنبه ریزتفاوت در همه حال است

پنج وعده بر سفر نشیند بالشت لم

چاشت و نهار و شام و عصرگاه‌

پلو و سبزی و ماهی و پسته صبحانه

غم دنیا در کنار و او بی‌خیال در نوش

آزاد مردی مردود است بهرش همگاه

سنگ صبور چی خواهد و زیبا روی

دوم دسته را که غم خویش خورد

چون اولی غم درد دیگران نیز نتواند

نخورد که این دو را یکی می‌بیند و پندارد

خود را چون دیگران می‌بیند

دیگران را چون خود می‌فهمد یک به یک

چون همسایه‌اش دردش شود یا بیمار

گر گیرد و سردرد و کوفت سر همیار

درمان خواهد او را نه کم و نه زیاد

چون خود را بیمار می‌بیند در دم و حال

چون در سفره خویش نانی بیند و نایی

نخورد وقتی که هست گرسنه دیگری

بر سفره خالی یا شکم با خالی سایری

این به جمع سر بزیر است و کرنش وار

که دیگران را سر بزیر در نزد خویش پندار

فاصله را کم می‌کند بی خویش و او

این همان می‌داند که آنش نمود

زندگی بی راحتی دیگران نمی‌نمود

راحت نخواهد بود هیچکدام نه ذره‌ای

مرکبش چرخ و الگانس یکی است

تا او با دیگران شریک همرهی است

دسته سوم را گر برشمارم اینجا

کم بینی ولی هستند کم و بیش هرجا

آنان كه ايثار كارشان است در هر حال

غم ديگران بيش از غم خويش دارند وبال

جايي كه او باشد نيست ناراستي و كجي

همه صادقند نيست شر و خير  است همه

ببيني تفاوت است از كجا تا بكجا پس ننال

در همه حال و همه جاي و همه سال



نویسنده :علی اکبری - ساعت 2:50 روز شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

 یا لطیف

کاروانی از قلب در جلو

کاروانسالاری دلدار در پی آن

سواری تنها در کناری

و در این قافله من ناپیدا

شیدا

همراه شب

مثل روز سایه‌ای در خفا

گوشی را می‌خواهم که بهم گوش دهددلدار

شنوایی

چشمی می‌خواهم که مرا بنگرد

دیدنی

پایی که راست قامتی را بیاموزد

پیاپی

شرمنده‌ام

که نه بینایی‌است

نه شنوایی

و پایداری

.... کوهی استوار

همچون مادر

مثالی بی تمثیل راهنمایی از دوران خردی

برای تمام عمر

کهن ماندن

شرمنده نشدن



نویسنده :علی اکبری - ساعت 1:48 روز يکشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۸   |    3 نظر   |    لینک ثابت   |   

 هوالمحبوب

چون نگینی سبز خود را بالای تپه ماهوری دور نمایان می‌کرد

آنجا را می‌شد دوست داشت به اندازه قلبش و تپش‌اش

آنرا از حرکت شاخه‌هایش که در جریان باد همچون خون در رگها از بین آنها می‌گذشتبي ريخت

پائین‌تر جلوی درخت چنار جاده‌ای که در دور دستها در دشت سراشیبی گم می‌شد

و بالاتر چون دکلی نخراشیده از پهنای آن همه چیز را بی‌ریخت می‌نمود

ترکیبی ناهمگون

نخراشیده

کج و واج

بی نظم

ناسازگار با طبعت

  بی‌ریخت



نویسنده :علی اکبری - ساعت 12:39 روز چهارشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

 بنام یزدان پاک

گهی اینجا، گهی آنجا، دیداری زود، ملاقاتی دور، کشیده و طویل، جمع شده همچون یخ بجای کم کردن حجم گسترش یافته و بزرگدر جا مانده

زمرمه‌ای چون جیغ جغد، از ویرانه‌های یک شهر قدیمی نزدیک آبادی‌مان

منصور شده از دست دزدان و راهزنان گریزپای سنگین در هم شده‌ای چون کلاف درهم پیچیده سردرگم ، پنهان شده در گون‌های پیر در بیابان دور دست، نزدیک کوه قاف

خواب و بیدار شده از بوی گزنه‌ی تند و تیز برگهای شب‌بو

روزی دیگر چون گرگی درنده افتاده در گله‌ی بزان بی‌چوپان، چسبیده به آغل میش‌هایی چون گاوهای شاخ بلند موی کوتاه دم دراز، سم پهن

گرفتار در صخره‌های پر از آب در دشتی پر از لاله‌های واژگون در دامنه‌ی کوه‌های دماوند، همچون پشم زده در حلاجی آقا نداف

مرکز چرخ را گرفته چونان طناب پیچیده دور گردن کرگدن گوش کوتاه ، دهانی چون غار، فراخ سر برزمین تنها نشسته در آنطرف جاده‌های تنهایی

بی‌آب پر از خارهای بران چون تیغی در دست میمون زشت،دم پرپشت در قلعه‌های بر بلندای کوه الوند چون قله شیرکوه

مانده در مرداب

درجا

چمپاتمه زده غمگین

در گل مانده

در جا



نویسنده :علی اکبری - ساعت 1:37 روز سه شنبه ۱۱ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

 بسمه تعالی

 

در خاطرم نشسته، بهاری و سرسبز است.مهربان و بی ادعا

چون نسیمی روح نواز بر تمام وجودمان اثری مطلوب نهاده، خیره بر من و من مبهوت او؛ عجب هنگامه ای است, می دمد جانی تازه بر وجود مرده‌ام.

هیچ انکاری ندارم شرم از من فنا شده، باورم نیست اما یک حقیقت بر جانم دراویشی می کند آیا او باور دارد این واقعیت را؛ سراسیمه هستم!

دست و پا گم کرده ام, نمی دانم این دیگر چه راهی است.

در آغوشم گرفته چون پدری, نوازشم می کند چون مادر؛ احساس آرامش دارم چه ارزشمند است.

آزاد می بینم در امنیت هستم در پناه او٬او بسیار مهر دارد گرمی دستش و لطافت گفتارش و رفتارش چه مهربان است.



نویسنده :علی اکبری - ساعت 10:53 روز دوشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

         بنام آفریننده باران     

بده آن راح روان پرور ریحانی را

که بکاشانه کشیم آن شب روحانی را

من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم من  به دیوانگی ار فاش شدم معذورم

کان پری صید کند دیو سلیمانی را

سر بپای فرقش در فکنم همچون گوی

چون بر این درکشد آن ابلق چوگانی را

برو ای خواجه اگر زانک به صد جان عزیز

میفروشند بجز یوسف کنعانی را

گر توان کار کنی مستی ما را چه عجب؟

کافران کفر شمارند مسلمانی را

ابر چشم جو شود سیل فشان از لاله

کوه بر دوش کشد جامه بارانی را

کام درویش جز این نیست که بر وفق مراد

باز بیند عَلم دولت سلطانی را

چشم"خواجو" چو سر طبله دُر بگشاید

از حیا آب کند گوهر عمانی را

دل این سوخته بربود به دربان گوید

که بران از درم آن شاعر کرمانی را

                         "خواجوی کرمانی"



نویسنده :علی اکبری - ساعت 9:59 روز دوشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

    بنام جلا بخش قلبها  

بگذر ای خواجه و بگذار حرامست اینجا

که برون شد دل سرمست من از دست اینجا

چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان

دلم آورد و بزنجیر فرو بست اینجا

دل خسته من کجا آرامش کنم

تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم

هیچ هشیار نیآمد که نشد مست اینجا

کیست این فتنه نو خاسته کز مهر رُخش

این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا

دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری

زآنکه صد دل چو دل خسته‌ی من هست اینجا

دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم

شیشه ناگه شد از دستم و بشکست اینجا

نام "خواچو" مبر ای خواجه در این ورطه که هست

صد چو آن خسته دلسوخته دَرشست اینجا

* خواجوی کرمانی *



نویسنده :علی اکبری - ساعت 9:57 روز دوشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

 بنام نور اول   

آنجا که شب چادر سیاه خود را سراسر گسترده و با بندی که بزودی پاره خواهد شد

روشنایی نور خورشید این چادر را پاره خواهد کردشب شكن شو با نور خويش

بدون هیچ تراجمی و افکاری که باید جمع گردد و بتواند این مفاهیم را درک کند

حسش نیست

انگار که توانی برای این درک نیست

خالی و پوچ

همچنان نیزه های براق

شکافنده و آزار دهنده هستند

و اگر نباشد چطور می توان بر سیاهی فائق آمد

در خیال خویش مشکل بتوان چنین آسان پیروز شد

بنظر ممکن نمی آید

ولی ناممکن هم نیست

حقیقت در باور است

و این باورها را باید کنار زد!

با تفکری دیگر

با روشی دیگر

روشنی می خواهد

تا بتوان نفوذ کرد

در عمق ظلمت



نویسنده :علی اکبری - ساعت 9:48 روز دوشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

بنام رهايي بخش يكتا

مي‌دانستم كه تو آزادي، رها شو از اينهمه در بندياز هر غم و رنجي.

اما من گرفتار هزار انديشه تاريك،

واي از آن همه ناپسندي و زشتي،

گويم چه بود كه ما را بسر نيامد،

اما او را كمال آمد.

آيا او كامل گشته و ما همچنان ناقص.

 

رهايم كن اي فكر پليد.

اي درياي ظلماني اي راه ناتمام .

واي از اين همه بي‌وفايي.

بلايي را گرفته كه رهايياز آن بسيار سخت مي‌نمايد.

مگر نه؟

جواب آيد كه آهاي مردمان نامردم.

اي نامحرمان حرامزاده فكريست كه رهايم نمي‌كند.

باز آي رهايي به لانه‌ات،

به اين آشيانه تنهايي.

همان مسكن اصلي.

رها شو از غم و رنج بسيار.

تنها شو.

بپر از ديوار جدايي ،

هاي ناآشناي ديرين.

رها شو از همه غمهاي دنيا.



نویسنده :علی اکبری - ساعت 9:30 روز دوشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

بنام بهترین همراه

..... برگرد.

تا آخرین دقیقه می‌بینم در انتها...

شاید سفیدی افق ساعتی کم نیآورد.

اگر نیایی... بیابان همچنان تشنه قطره ای باران است

می‌گردم هم افق را از فلق تا شفق.

باز آی....

گر اینجا مهری ندیدی تقصیر از تو نیست.

می‌آیی...

دوباره به خلوت خویش قدم بگذار.

اینجا را ... آنجا را .... آیا نمی‌بینی چشمی را.

بگو که خسته نیستی.

دیدن به تنگی دل نیست؟

چشم می‌دارم بر سر راهت.

افق را بنگر... سفید همچون برف.

غروب که باز شود چقدر سخت و دلگیر .

باز هم انتهای شب.

باز هم گوییم که صبح خواهد آمد.

من نگویم. این چشم برای کدامین قدم؟

انتظار کدامین؟ باز هم اینجا دردی است.

باز آی. و فریاد کن تمام خویش را.

باز هم اینجا تنگ است و تاریک.

و تاریکی محل و خلوت دزدان و شیاطین.

آیا صبرم به پایان است.

تو می‌توانی مقاومت را آموخته‌ای.

نمی‌دانم . نمی‌دانم.... شاید نمی‌فهمم.

کاش بگویی. ندانستنم از چیست. تو...

.... تو بهتر می‌شناسی تنهایی را.

.... تو بهتر درک می‌کنی این کلام را.

و من همچنان چشم به در دارم.

و من اینجا ننشسته‌ام بیکار.!!

باز گوی . باز جوی. بازآی.

بیابان را ٬ شب را ٬ کویر را

پاک می‌بینم. من اهل کویرم.

غصه را با قصه به بیابان می‌سپارم.

تحمل کن. شاید این آخرین نباشد.

و من اهل بیابنم. در دل خویش می‌رویانم. و دوباره خواهد روید

تاغ را ٬ گون را٬ اسکنبیل را٬ بنه را.

سخت چوب و معطر. ریز برگ و مقاوم.

گل ریز و استخوان پوست.

ببار قطره‌ای باران بر بیابان.

تو می‌دانی که ذره‌ای هدر نخواهی رفت. دروغ نیست. این عین درک و .... همسان ماهوری در نزدیکی است. و شب همچنان انتظار شفق را دارد. از دل تاریکی.


نویسنده :علی اکبری - ساعت 9:18 روز دوشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |